چند روزیست
مشق فراقت را
تکلیف روز و شبم کرده ای
غافلی عمرم!
نمیدانی!
عصب فرمانبر دست و نگاه من
مدتهاست
دیگر به دلم راهی ندارد.
باور کن!
به جون لحظه هایی که تو با من سر کنی یا نه
واست هر چی گله کاشتم تو باغ کاغذ شعرم
پریشونم که اونها رو یه روز پرپر کنی یا نه
صدام کردی که اینجایی ولی ردت میگه رفتی
هراسونم که چشمامو یه روزی تر کنی یا نه
کلاغ و کفتر و کنجیشک ، همه "پر" ، مثل بازیچه ت
منو از وسعت یادت یه روزی "پر" کنی یا نه
میخوای از اسم من رد شی ، میخوای غمگین بشم اما
دوستت دارم مث بارون ، میخوای باور کنی یا نه
شعری از حسین پناهی به یادش:
شب و روز در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت......
یک ، دو روزی دیگر...
از همین شاخه ی لرزان حیات،
پرکشان سوی تو می آیم باز.....
دوستت دارم...باز..........
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.
شعری زیبا از دکتر شریعتی
دیروز و امروزم به پایت در به در شد
روز و شبم با خاطرات تو به سر شد
میمانی و میخواهی از تو دور باشم
افسوس بر عمر گرامی که هدر شد
من خنده هایت را به خوبی می سرودم
با لحظه های خوب و بد سر مینمودم
از من گرفتی خنده هایت را و افسوس..
گویی که روزی شاعر چشمت نبودم
برگرد تا آئینه ها ما را ببینند
تا خنده ها بر لحظه ها ی ما نشینند
برگرد!
دنیا برآنست که آرام گیرد....
نمیشه قلب عاشقو به دست هر کسی سپرد نمیدونم بد میاورد یا چوب سادگیشو خورد
هرچی که به سرم اومد تقصیر هیچکسی نبود هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد هیچکی سراغم نیومد جواب کار خودمه ، هرچی بلا سرم اومد
تقصیر هیچکسی نبود ، هرچی که بود به پای من فقط تو بعد ازین نیا میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت منت نذار روی سرم این قصه ها تموم شده ، دیگه نیا دور و ورم
شادمهر
آدمک! آخر دنیاست بخند! آدمک مرگ همین جاست بخند!
دستخطی که ترا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند!
آدمک! خر نشوی گریه کنی، همه دنیا چو سراب ست بخند!
آن خدائی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست بخند!!!!!!
---------------------------------------------------------------------------
قاصدک!
هان! چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما ، اما،
گرد بام و در من،
بی ثمر میگردی.
انتظار خبری نیست مرا...
نه ز یاری ، نه ز دیار و دیاری ، باری...
برو آنجا که بود گوشی و چشمی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
بخت و منی و ستاره ی عشق
تکرار من و دوباره ی عشق
درگیر توام که بیت بیتی
تفسیر هزار پاره ی عشق!
با اینکه می بینی مرا با بیقراری
داری مرا در لحظه ها جا میگذاری
دیروز ؛ دنیای قشنگت بودم اما
امروزه به ویرانی ام وامیگذاری!
.
.
ای یادگار روزهای شعر و لبخند!،
ای همنشین من همیشه گاه و بیگاه
اقلیم شعر من کویری شد کجایی!؟
بیزارم از این بیقراری های در راه!!!!